تبليغاتX
منو درگیر خودت کن تا جهانم زیر و رو شه


منو درگیر خودت کن تا جهانم زیر و رو شه

دیشب صدای تیشه از بی ستون نیامد شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد

امشب چقدر دلم گرفته این حال تموم 5 شنبه شبها و جمعه شبهای منه .

از سر شب تا حالا دارم این آهنگ سالار رو گوش میدم 

حال خونین دلان که گوید باز
و از فلک خون خم که جوید باز
شرمش از چشم می پرستان باد
نرگس مست اگر بروید باز
جز فلاطون خم نشین شراب
سر حکمت به ما که گوید باز
هر که چون لاله کاسه گردان شد
زین جفا رخ به خون بشوید باز
نگشاید دلم چو غنچه اگر
ساغری از لبش نبوید باز
بس که در پرده چنگ گفت سخن
ببرش موی تا نموید باز
گرد بیت الحرام خم حافظ
گر نمیرد به سر بپوید باز

و این شعر ...

به دریایی در اوفتادم که پایانش نمی‌بینم
به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی‌بینم
در این دریا یکی در است و ما مشتاق در او
ولی کس کو که در جوید که جویانش نمی‌بینم
چه جویم بیش ازین گنجی که سر آن نمی‌دانم
چه پویم بیش ازین راهی که پایانش نمی‌بینم
درین ره کوی مه رویی است خلقی در طلب پویان
ولیک این کوی چون یابم که پیشانش نمی‌بینم
به خون جان من جانان ندانم دست آلاید
که او بس فارغ است از ما سر آنش نمی‌بینم
دلا بیزار شو از جان اگر جانان همی خواهی
که هر کو شمع جان جوید غم جانش نمی‌بینم
برو عطار بیرون آی با جانان به جان بازی
که هر کو جان درو بازد پشیمانش نمی‌بینم

نیازی به توضیح نیست خودش کلی حرفه !

نوشته شده در جمعه 1391/02/29ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

سلام دوستان نه من داداش دارم یه دنه ازم پنج سال هم بزرگ هست چون اینو خیلی پرسیدید گفتم :)

نه این فقط یه نوشته ست به جان خودم :)

امروز جایی بودم که تا حالا تجربه نداشتم اون حسو

فک کن بری عقد کسی که عاشقت بوده اما تو تا بحال اصلا یارو رو ندیدی بعد پنهونی با خانوادت حرف زده باشن خانوادت جواب رد بدن بعد بری تو مجلس مادر پسره وقتی سلام میکنی روشو برگردونه ازت بره یه طرف دیگه و تو بغل مامانت گریه کنه که بچه م حیف شد داغ از دست دادنه دخترت موند رو دلش !!!!!!!!!!!!

بعد داماد وقتی دارن خطبه ی عقدشو میخونه از اون ته زل بزنه به تو تا وقتی که بله میگه و تمام مجلس عقدش همه ی حواسش به تو باشه نه زنش !!!!!!!!!

بعدم زنشو وادار کنه بیاد سمتت و زیباترین یادبود عقدشو به تو تقدیم کنه وای خدا بیچاره زنش ! و بیچاره من که از هیچ جا خبر نداشتم و انقدر ضایع شدم و حواس همه بهم بود .

نوشته شده در جمعه 1391/02/22ساعت 1:41 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |


يکی بود يکی نبود. يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما ميده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .
پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسيدن که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی سر داداش کوچولوش بياره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی ……….
به من می گی قيافه ی خدا چه شکليه ؟ آخه من کم کم داره يادم مي ره؟؟؟؟؟؟


نوشته شده در سه شنبه 1391/02/19ساعت 9:24 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

آخیشششششششششش

صبح تا حالا با یکی از بچه ها دنبال یه طرح هادی بودیم ازین اداره به اون اداره با پای پیاده!

تا میرفتیم تو اداره همشون داشتن فقط راه میرفتن و حرف میزدن .

رفتیم اتاق آقای مورد نظر تشریف نداشتن میگیم حلا چیکار کنیم میگن برید یه روز دیگه !

منم صدام رفت بالا ما دانشجوییم مگه بیکاریم .

یکی دلش سوخت زنگ زد به طرف گفت نیم ساعت دیگه میاد نیم ساعتش شد یه ساعت!

بعد اومد و شروع کرد سر به سر ما گذاشتن . گفتیم چقدر اینجا آدم هست بیخودی و آزاد میشه ما هم بیایم گفت فوتبال بلدی ؟

گفتم واسه پاس کاری کردن مردم!

بعدش رفتیم با دوستم به پیشنهاد من تو یه رستوران دنج ناهار خوردیم خیلی خوب بود الان مثه جنازه اومدم سر کامپیوتر بعدم برم بخوابم !

فعلا

نوشته شده در شنبه 1391/02/09ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

هی!

فک می کردم سال جدیدم قشنگ تر از این حرفا بشه . که میشه انشاالله!

مهمونیه دو روزه خونه ی آقاجون یکم حالمو خوب کرد اما ...

کمی سر در گمم !

خودم حال خودمو می فهمم اونم می فهمه پس خوب میشم ...

نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/07ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

نمیدونی چه سخته وبی برای یه کسی باشه بهش بگی میخوام بیای وبم اما حتی ادرسشو هم نپرسه بی تفاوتو سرد
چی بگم ؟؟

ببخشید اگه میشه آدما رو اندر سرکار نذارید !!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/03ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

ویترویوس پدر معماری در قدیمی ترین کتاب معماری موجود (ده کتاب معماری) ویژگی های معمار را چنین بیان می کند:
معمار باید به علوم و معارف گوناگون آراسته باشد، چون با قوه ی تمییز او است که تمامی آثار دیگر هنرها به محک در می آید. معرفت معمار فرزند علم و عمل است. عمل، ممارست مداوم و منظم در کار است یعنی کاردستی با انواع مصالح، طبق یک نقشه و عمل، قدرت بیان و نمایش چابک دستی معمار است طبق اصول تناسبات.
پس معمارانی که کسب مهارت دستی را مراد خویش قرار داده اند بی علم، هیچ زمان نتوانسته اند منزلتی را بیابند که سزاوار مرارت هایشان باشد، چون آنان که فقط بر علم و تتبع تکیه کرده اند بی گمان به دنبال صورت بوده اند و معنی.
لکن آنان که معرفتی کامل از علم و عمل دارند، همچون مردانی تا بن دندان مسلح، بی درنگ به مراد خود دست یافته اند و افتخار را نصیب خویش کرده اند.
در همه ی امور، خاصه معماری، دو چیز است:‌ آنچه معین است و آنچه به چیزی معنی می بخشد. آنچه معین است، موضوعی است که از آن سخن می گوییم و آنچه معنی می بخشد، اثباتی است طبق اصول علمی.
پس آن کس که خود را معمار می خواند باید در دو هر متبحر باشد. او باید بالذات با استعداد باشد و هم مستعد تعلیم دیدن.
معمار باید تعلیم دیده باشد تا از خود خاطره های ماندنی تر در رسالتش به جا بگذارد.
معمار باید علم رسم نقشه را بداند تا بتواند بی فوت وقت طرح هایی ترسیم کند، برای بیان شکل کاری که پیشنهاد می کند.
هندسه نیز کمکی بزرگ به معماری است. خاصه اینکه به ما کاربرد خط کش و پرگار را می آموزد تا در تهیه نقشه های ساختمان در محدوده ی املاک آمادگی یابیم و گونیا و تراز و شاغول را به درستی به کار بریم.
علم روشنایی را نیز باید بداند چرا که با آن و با استفاده از هندسه نور درون ساختمان ها می تواند از نقاط معین ساختمان رسم شود.
معرفتی گسترده از تاریخ لازم است، زیرا در میان بخش های تزیینی ساختمان، بسیاری از نقوش هستند که معنی نهفته در آن را باید بتواند برای دیگران بیان کند.
و اما فلسفه که معمار را بلند نظر و نه خود بین و خاضع، عادل و درستکار می سازد بدون آزمندی. این اهمیتی بسزا دارد، چرا که اثری نمی تواند بدون صداقت و راستی به درستی خلق شود. معمار نباید آزمند باشد و خاطر خود را با اندیشه ی کسب در آمد مشغول نماید. این ها همه از جمله احکام فلسفه است.
معمار همچنین باید موسیقی را نیز درک کند تا بتواند از علم فواصل موسیقی و ریاضی آگاهی داشته باشد.
معمار باید علم طب را به علت مسائل اقلیم ها، هوا، صحت و عدم صحت زمین ها و استفاده از آب های مخلف را بداند. زیرا بی این ملاحظات صحت در یک خانه فراهم نخواهد شد.
او باید قوانین را بداند. باید قوانینی را بداند که در ساختمان هایی که دیوارهای مشترک دارند لازم است، با توجه به آبی که از پلکان می ریزد و نیز قوانینی درباره ی زهکشها، پنجره ها و تامین آب و سایر مقوله ها از این دست باید بر معماران شناخته شده باشد تا پیش از آن ساختمان ها را بنا نگذارند و پس از پایان یافتن کار به حل بپردازند.
با نجوم است که ما شرق و غرب و شمال و جنوب را و همچنین با علم افلاک اعتدالین، زمان تحول و مسیر ستارگان رامی یابیم. اگر کسی به این امور آگاهی نداشته باشد، نخواهد توانست نظریه ی ساعت های آفتابی را بفهمد.
من فکر می کنم هرکسی حق ندارد عجولانه خود را معمار بنامد بی آنکه از کودکی از پله های این علوم بالا رفته باشد و با این گونه دانش، هنرها و علوم مختلف پرورش یافته، به اوج سرزمین مقدس معماری برسد. شاید در نزد بی تجربه ها شگفت نماید که طبیعت انسانی بتواند این چنین موضوعات زیادی را درک کند و به خاطر بسپارد. اگرچه مشاهده ی این امر که تمامی علوم پیوندی مشترک از یگانگی و وحدت دارند، به این باور منجر خواهد شد که امر مزبور به سادگی می تواند تحقق یابد.
البته اینکه پیتئوس (سازنده ی معبد میروانا در پیرنه) گفت: "معمار باید در تمام هنر ها و علوم خبره باشد، بسیار بیش از مردانی که هر یک با کار خود و ممارست در آن، یک مبحث را به حد کمال رسانیده اند." در واقع تحقق نمی یابد.
پس معمار نباید باشد و نمی تواند باشد ادیبی چون ارسطرخس، هر چند از ادب بی بهره نباشد، نیز موسیقی دانی چون اریسو کزنوس هرچند از موسیقی بی بهره نباشد و نیز نقاشی چون آپلس هر چند در طراحی بی مهارت نباشد و پزشکی چون بقراط هر چند از طب بی بهره نباشد.

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/03ساعت 2:27 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

سلام

خیلی وقته دست و دلم به نوشتن نمی ره .

آخه دلم نمیخواد این روز آخری که از سال 1390 میگذره حرفی بزنم که هم باعث ناراحتی من میشه و هم دیگران .

خدا رو شکر 5شنبه و جمعه ی گذشته ی روز و شبای خوبی رو تجربه کردم . شاهد یک وصل بودم که امیدوارم تا آخر عمرشون در کنار هم خوشبخت باشن و شاد .

سعی کردم از ته دل بخندم از ته دل شادی کنم و میسر شد . و دوباره احساس کردم همون دختر چند سال پیشم که همه از دست شیطنتاش و خنده هاش عاصی می شدن .

خدایا کمکم کن تا سال جدید به کسی غیر از تو امید نبندم و کسی رو غیر از تو باور نکنم .

خدایا کمکم کن تا هرچه در توان دارم بکار بگیرم برای عمل به دانسته هام .

برای بهتر شدن و بهتر زیستن و بهتر دیدن .

خدایا سلامتی رو تو این سال جدید به بنده هات عیدی بده

خدایا خیلی خونواده ها هستن که عید براشون مساویه با شرمنده شدن جلوی زن و بچه . خدایا خیلی پدر مادر ها هستن که به فراموشی سپرده شدن و چشماشون مونده به در خدایا به حق اون فرستاده ی هنوز از راه نرسیده نذار دل کسی تا فردا بلرزه خدایا به حق همین وقت و ساعت خودت مشکلاتشون برطرف کن .

خدایا زمین یخ بسته از بی مهری و شده دلیل لغزش ها . خدایا اون قدر بهمون مهر و گرمی عطا کن که تمومه این بی مهری ها آب بشن و زمین پر شه از سبزی .

خدایا اول توفیق درک فرستادتو و الگوی کامل رو بهمون بده وبعد فرج منجی عالم رو برسون .

خدایا هیچ چیزی و هیچ دعایی بهتر از خواستن عافیت نیست .

خدایا دلمو دخیل زدم به پنجره های ضریح امام رضا پس نذار هیچوقت این گره باز بشه .

خدایا به هممون کمک کن تا ما هم به دیگران کمک کنیم .

از من بگذریم برای ما .

خدای نیمه ی گمشده ی ما رو فقط به ما برگردون .

نوشته شده در یکشنبه 1390/12/28ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

سلام

سلام میکنم که تو جوابمو بدی فقط تو .

امشب ازون شباست خدا خودت خوب میدونی . خوبه که نمیخواد توضیح بدم . چون حوصله ی باز کردن مغزمو ندارم .

حوصله ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پس حوصله ی چیو داری؟

نمیدونم اصلا نمیدونم چرا یهویی دلم خواست بنویسم .

سال 86 که این جا رو تصمیم گرفتم بکنم دفتر خاطرات خیلی بازدید کننده داشت . چون خودمم روحیه داشتم . بچه بودم

چند ساله گذشته ؟ 4سااااااااااااااااااال

به سرعت برق و باد . هم خبرای خوش بوده هم خبرای ناخوش .

می تونم بگم تو این 4 سالی که رفت من رفتم واقعا رفتم . دیگه ازون دختر خل و چل و شل و وارفته ی احساساتی هیچی نمونده !

بدرک چه بهتر ! چه بسا زیان هایی که سر این ناپختگی ها دیدم .

مغزم پرش داره از روی اتفاقات می پره می ره سر بعدی قبلی نمیتونم فوکوس کنم رو یه موضوع .

چیز خیلی مهمی نمینویسم که بخواین بخونین . امشب مناظره ی من با خودشه . فقط او

3 سال گذشت از درس و دانشگاه . انگار همین دیروز بود هی میگفتم کاش کنکور لعنتی تموم شه.

دنیای آرمانی من ! دانشگاه!

محل برخ کشیدن دوست پسرها و دوست دخترها . یا شاید اولین جایی که تو زندگیت بوضوح میبینی داری از دست می ری .

محل خنده های مستانه . محل پز دادن با لباس های پلو خوری به رخ کشیدن لباس های چند صد هزار تومنی .

افرررررراط.........................تفریط

از اول هیچکدومه اینا واسهم نتونست دلخوشی باشه .

اول نمی فهمیدم یا شاید می فهمیدمو بروی خودم نمیاوردم ولی تحمل اینهمه بازی یه جایی برام غیر ممکن شد .

جسمم شده یه وزنه . سنگینیشو حس میکنم هر ثانیه هر لحظه که می گره . سنگینم خیلی سنگین احساس میکنم یه تخته سنگو قورت دادم . هرچی میخوام بلند شم نمیشه هرچی میخوام آروم شم نمیشه . میخوام متمرکز شم نمیشه .

آخ که چقدر دلم برای شعر تنگ شده واسه عجایب . واسه سبکی .

پر از دویدنم . دشت ها  مقابلم . حس اوج پرواز تویه دلم اما پای دویدنم .............

روحم با تمومه توانش داره میکوبه به این قفس !خسته از حبس داد میکشه آهاااااااااااااااااااااااااااااااای پس کی آزادی!

دست هام پر از تب و تاب شدن در انتظار یک تصمیم برای خلق . برای ساختن .

و دهانم پر از حرف های نیمه تمام حرف هایی که از حلق خارج نشده گم میشه تویه سکوت .

گم شدم باز هم گم شدم .

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/27ساعت 2:53 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

سلام

نمیدونم دلم برای چی تنگ شده اما دلم تنگه

همیشه قبل از رسیدن به جوابم وقتی پر از سوالم همه چیزو میزنم بهم .

خسته میشم از زمین و زمون

و بعد از یه مدت فرو رفتن تو تنهایی پر فکر میشم

این روزا سرگرمه مرور یه هدیه م . سخت بهش مشغولم .

یه کتاب مبهم و شاید عجیب و شاید چیزی که خیلی وقته دنبالشم .

این روزا مغزم خیلی درگیره . دیگه از فکر رژیم غذایی و لباسای خوشگل اومدم بیرون .

فردا یه عمل خیلی کوچولو رو چشمم دارم . خیلیییییییییییییی میترسم تو دلم اما کلا اهل ناله کردن نیستم تحمل میکنم مجبورم .

و دوشنبه آغاز ترم جدید .

نمیدونم چمه امشب . نمیدونم چرا انقدر دلتنگم . نمیدونم چرا انقدر دیشب گریه کردم . حالمو نمی فهمم

یه چیزی داره بوقوع می پیونده نمیدونم چی میشه ولی امیدوارم همون طور که حافظ میگفت زندگیمو عوض کنه . دارم سعی میکنم متفاوت بگذرونم اما خیلی سخته .

به خودم نگاه میکنم به درونم به گذشته و به همین دیروز من خیلی بزرگتر از 20 سال و 5 ماهم .

هر چی میگذره حس میکنم قوی تر شدم . اما نمیخوام اتفاقات زندگیم باعث شه نسبت به وقایع زندگیم بی تفاوت باشم .

خیلی وقتا اشتباهاتی کردم که ضررهایی بهم زده ولی همون ضررها بزرگم کرده و خیلی وقتا دوباره همون اشتباهات رو کردم ولی عوض بزرگ شدن شکسته تم . کاش یاد میگرفتم یه اشتباهو دو بار تکرار نمی کردم .

کاش میتونستم و تویه مسایل شخصیم کسی رو شریک نمی کردم همینکه خدا هوامو داره و خودم میفهمم واسم بسه .

چرا انقدر خنگم ؟ چرا دلم انقدر رحمه نمیدونم ... نمی دوننننننننننننننننننننننننم

پس کی باید بدونه ؟ شاید خودتو داری به نفهمی میزنی

یه نخودچی کوچولوتر که بودم خیلی حال و هوام قشنگ تر بود . دنیام پر از تاره بود و یه آسمون که نمیدونم بگم تا کجاست تا نداره انتها هم نداره

من بودم و یه دفتر سفید یه قلم یه وبلاگ که محرم حرفام بود .

هی دستم خسته شد بی خیال فردا رو بگو :(

نوشته شده در یکشنبه 1390/11/23ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

سلام دیوانه

برای تو می نویسم تویی که دل گرفته بودی و فکر کردی که نوشتن آسودت میکنه

و همیشه نوشتن آدم رو آروم میکنه

آروم باش چون اگه آدمی همیشه این رو باور کنه که خودش مسبب تمامیه دردهاشه و قراره اونقدر زمین بخوره که دقت کنه نیفته که دیگه دردی نکشه این تفکر خیلی بدردش میخوره و کمکش میکنه و حتی بزرگ و بزرگتر میشه .

گاهی وقتی آدما هستن چون فک میکنن بودنشون خوبه مثبته و تحوله ولی وقتی باشی و نتونی سودی برسونی وقتی بودنت مساوی باشه با فنای خودت و دیگران. وقتی بودنت نفس خودتم بگیره پس باید رفت تا بزرگ تر شد تا شرمنده نباشی تا بودنت مساوی نشه با فنای دیگران

گاهی لازمه فقط تو باشیو او . گاهی باید تنها بود و تنها تا بخودت برسی تا خودتو پیدا کنی

تا خدای گمشده تو بیابی

وقتی باین نتیجه برسی که برنامه های تو فقط طراحی شدن واسه همین جا و بدونی مرگی هم هست خود بخود می ترسی که ای وای پس برای فردای نزدیکم چه کردم

دوس داشتن همیشه هست همیشه بوده زندگی همیشه بوجود اومده خوشبختی همیشه بوده اما مهم اینه وقتی به تهش میرسی آماده باشی واسه سرآغاز جدید اما من آماده نبودم و آماده نیستم چون هنوز تعریفی برای دنیای دیگه ای ندارم

وقت کمه خیلی کم چون نمیدونم تا کی اجازه دارم نفس بکشم تا کی اجازه دارم بدوم

تمومه ذهنمو وهمی گرفته که تا به چرایی اون پی نبرم آروم نمیشم .

من وقتی ببینم جایی که قرار گرفتم واسم کوچیکه میپرم . چون نفسم میگیره و میدونی که نفس تنگی دارم

وقتی ببینم دارم قفس می سازم می رم که نباشم که خالق سلول های تنگ و تاریک من یکی نباشم .

من میخوام اندیشه های زیبا بسازم فکر های جدید زندگی های جدید . میخوام سوهان باشم واسه خودم واسه دیگران میخوام صیقل بزنم  همین

من با کسی صحبتی نمیکنم در مورد خودم اصلا دیگه خودی وجود نداره . پس هر کسی تویه خاطرات منه بدونه که محفوظه جاش هیشکی ازش خبردار نمیشه و حق اظهار نظر در مورد آدم های زندگی من نداره و نخواهد داشت

اگر به منه که من همه چیو بخشیدم به او و حلال کردم تا خدا حلالم کنه

نوشته شده در جمعه 1390/11/14ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

سلام

بهترین لحظه ای که میشه فکر کرد و آروم بود وقتیه که نشستی پشت ماشین و موزیک آروم داره میخونه و داری آروم باهاش زمزمه میکنی

خیلی وقته ننشستم پای حرف دلم .

شاید میترسم از هوس های گاه و بیگاهش . 

دستم برای یاری درازه اما حاضر نیستم کسی دستش رو بسوی من دراز کنه جز خدا جز پدرم جز مامان و جز دردانه برادرم علی .

تازه فهمیدم چقدر باهاشون خوشبختم تازه فهمیدم چقدر دوسشون دارم و چقدر دوسم دارن

خدایا بهشت من کنارمه . پس به خاطر خودم بخاطر انسانیت و بخاطر شوقم به تو ، تو رو میخونم و دعوت میکنم به خلوتم .

پس فردا تحویل پروژه مه در حد توانم زحمتمو کشیدم از چیزی نمیترسم خدایا تو بزرگی بهمه کمک کن .

از چهارشنبه به بعد برنامه ی زندگیمو دگرگون میکنم

باید بزرگ بشم چون میخوام که بزرگ باشم ...........


نوشته شده در سه شنبه 1390/11/11ساعت 2:1 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

هوراااااااااااااااااااا

تمامه نمراتم بالا شده کمترین نمره م 16 شده اونم ماله درسه دفاع مقدس!!!!!!!!!!!!!!!

ماکتمو ساختم چشم شیطونه کر اوضاع رو به بهبوده کارامو حتما میذارم ببینید:)

نوشته شده در یکشنبه 1390/11/09ساعت 6:37 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

4 روز دیگه به تحویل پروژه م باقی مونده خدایا به هممون کمک کن

نوشته شده در جمعه 1390/11/07ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

شکسپیر گفت

من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟

برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم،

... انتظارات همیشه صدمه زننده هستند .. زندگی کوتاه است .. پس به زندگی ات

عشق بورز ..

خوشحال باش .. و لبخند بزن .. فقط برای خودت زندگی کن و ..

قبل از اینکه صحبت کنی » گوش کن

قبل از اینکه بنویسی » فکر کن

قبل از اینکه خرج کنی » درآمد داشته باش

قبل از اینکه دعا کنی » ببخش

قبل از اینکه صدمه بزنی » احساس کن

قبل از تنفر » عشق بورز

زندگی این است ... احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر
نوشته شده در یکشنبه 1390/10/18ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

آري غريبه ام

در ايـن ديار، گرد و غـباري غريــبـه ام         مـشتاقِ عـشق و عاشقِ ياري غريــبـه ام

دردا كه رفـت قـافـله يِ عـمر و باز من           جـا مـانـده در هـــوايِ دياري غريــبـه ام

از مـن مخـواه اراده يِ عـشقي دگر كنم          كَز دل ، اسيرِ مــهرِ نگاري غريــبـه ام

ياريـست در مـن از سرِ سـوزن قريب تر          آري قريـبِ عـشـقـم و آري غريــبـه ام

اي سروِ مـن ترانه يِ آزادگـي بـخـوان             مـن با نـوايِ ذلّت و خـواري غريــبـه ام

عمريست تا به عشقِ تـو دريافـتم كه مـن        آدم نه بـلـكه عـاشـقِ زاري غريــبـه ام

مرغي شكسته بال و غزلخوان و سركشم        در دامِ عشق ، صيد وشكاري غريــبـه ام  

هـمراهِ هر مـصـيـبـتِ نا آشـنايِ عـشـق             در انـتـظـارِ صـبر و قراري غريــبـه ام

نـقـشي بزن به لـوحِ خـيالِ دلـم كه باز             در اشـتـياقِ نـقـش و نـگاري غريــبـه ام

در هـجرِ تـو طـبا ، چـو غـبار پـياده اي

محـتاجِ وصـلِ يـكّه سـواري غريــبـه ام
نوشته شده در یکشنبه 1390/10/18ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

 یاری اندر کـس نـمی‌بینیم یاران را چـه شد
دوسـتی کی آخر آمد دوستداران را چـه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاسـت
خون چـکید از شاخ گل باد بهاران را چـه شد
کـس نـمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی
حـق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لـعـلی از کان مروت برنیامد سال‌هاسـت
تابـش خورشید و سعی باد و باران را چـه شد
شـهر یاران بود و خاک مـهربانان این دیار
مـهربانی کی سر آمد شـهریاران را چـه شد
گوی توفیق و کرامـت در میان افـکـنده‌اند
کـس بـه میدان در نمی‌آید سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاسـت
عـندلیبان را چـه پیش آمد هزاران را چـه شد
زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت
کـس ندارد ذوق مستی میگساران را چـه شد
حافـظ اسرار الـهی کـس نمی‌داند خـموش
از کـه می‌پرسی که دور روزگاران را چـه شد 
نوشته شده در یکشنبه 1390/10/18ساعت 8:30 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

دلم گرفتهههههههههههههههههههههههههههه ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
نوشته شده در شنبه 1390/10/17ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

حرف زیاده اما دستای من توان نوشتن ندارن!
نوشته شده در شنبه 1390/10/17ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

 ...


نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/15ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

دلمون گرفته غمو میبینیم تو چشمای هم

دیگه حرفی نمیمونه نگامونو میدزدیم از هم

شاید این آخرین باره که نشستیم رو به روی هم

انگار این همون لحظه ست که آدما میگن بهم

خدافظی خدافظی عزیزم

پس میگیم بسادگی خدافظی برای همیشه برای همیششششششششششششششه

ولی بازم دلمون می گیره انگار نمیریم از یاد هم

بازم بیتابیم بازم تردید

بازم یه بهونه واسه برگشتن بهم

بازم حرفو بازم رویا بازم نشستیم روبه روی هم

بازم جنگو بازم دعوا بازم لحظه ی گفتن بهم

خدافظی خدافظی عزیزم

پس میگیم بسادگی خدافظی برای همیشه برای همیشششششششه

اما بازم دلمون میگیره انگار این روزای غصه دار نمی خوان تموم بشن

با هم یا بدون هم

حالا چه بگیم خدافظی چه نگیم خدافظیم

باین سادگی نمیگذریم از هم

متن آهنگ سیروان خسروی

نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/15ساعت 10:24 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

سلام خداجونم مخاطب همیشگی نوشته های من

سلام تویی که انقدر با مروتی با گذشتی که هرچی هم بد باشم بازم آغوش گرمت بروم بازه .

سلام خدایی که نمیذاری غم و غصه ها رو دلم بمونه و بشه زخم بشه عفونت و بشه درد بی درمون .

این درد بی درمون گرفته اومده تا تو پناهت گرم شه . تا دیگه یخ نباشه تا دیگه وقتی میاد دست بده به کسی اون آدم دستشو از سردیه دستت پس نکشه .

خدااااااااااااااااااااای من . معبود من سلااااااااااااااااااام .

خدا ازینکه بهم هستی بخشیدی خوشحالم . ازینکه هر دم راه هایی سر راهم میذاری که خودم اسمشو گذاشتم دق دل ، درد بی درمون که بزرگم کنی ممنونم

من میدونم میخوای انقدر بزرگم کنی که بتو برسم . که بیام روبه روت و بدون پرده با تو بگفتگو بشینم . خدایا بریز خدایا درد بده ولی صبر هم بده . خدا تازه دارم جون میگیرم تازه دارم سر دارم میارم . دارم سر از خاک به عشق نور و گرمای تو بیرون میارم .

صدام بزن . خدااااااااااااااااااااااااااا. من میشنوم من صدای تو رو حس میکنم هرچی بیشتر دلم میخواد نزدیکت بشم صدات بلندتر میشه شفاف تر میشه .

آروم میشم آروم.....

خدا میخوام سرمو بذارم رو شونه هات بخوابم خیلی خسته م....................

نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/14ساعت 10:5 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

خدایا مگه میشه کسی کم بیاره و تو نگاش نکنی . 

خدایا خودمو قایم کردم پشت هزارتا قصه ، درس ، ترس !

همین الانشم باهامی کاش میفهمیدمت.

نوشته شده در دوشنبه 1390/10/12ساعت 2:50 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

دیگر هیچ دستی را نمی پذیرم 

حالا دست او در دست من است محبت های او نوازش او . قول های محکم او برای پناه بودن . خدایا حالا تو تنها تو در کنارم هستی .

چشمم به سوی توست . تو رقم بزن. تو ورق بزن صفحه های بی قرار زندگیم را . 


نوشته شده در یکشنبه 1390/10/11ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

از كاري كه خيلي بدم مياد كه باهام بشه شده جزئي از رفتار خودم !

خيلي ناراحتم ولي آبي كه ريخته شد نمي شه جمعش كرد .

جالبه با يه آه و سوز و گريه تموم زندگيم صبح تا حالا ريخته بهم . فقط سه بار لبتابم نزديك بود بيفته تو كلاس خورد بشه .

صبح رفتم تو اتوبوس جا نبود . يه جاي خالي بود راننده بهم گفت بشين اما يه كوله روش بود اونو تا برداشت يكي از همكلاسي هايم خيلي با فرهنگم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! كه يه پسر فوق العاده بيمزه بود اومد داد و بيداد كه اين خانوم حق نداره بشينه سر جاي من .

اگه سرويس پر پسر نبود حاليش ميكردم مردونگيو ولي متاسفانه جاي بحث نبود سكوت كردم يه بغض اومد سر راه گلوم. طبق معمول قورتش دادم و محكم ايستادم و بالاخره نشستم سر جام ولي تا دانشگاه اعصابم خورد كه بود خوردترم شد . اين بود كه وقتي هدست رو گذاشتم تو گوشم اشكم جاري شد ....

رسيدم دانشگاه همه فهميدن امروز نبايد باهام شوخي كرد .

دلم گرفته . خيلي وقته دلم نگرفته بود طاقت دعوا كردن ندارم طاقت بحث و جدل و تنبيه شدن و كردن ندارم

خدا تو كمكم كن

 

نوشته شده در یکشنبه 1390/10/04ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

بعد از چند وقت دوباره یه تلنگر درست حسابی خوردم .

تلنگر که نه بهتره بگم یه زلزله ی درست و حسابی !

خدایا شکرت که هنوزم هوامو داری .

خدایا شکرت که نمی ذاری فراموشت کنم که تو هم بری تو قسمت بایگانی قلبم و خاک بخوری .

خدایا شکرت که حس می کنم نزدیکیتو .

خدایا شکرت که یادم آوردی خیلی بی چشم و رو هستم .

خدایا دوست دارم ...

نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/24ساعت 3:0 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

ای وای من !

امشب خفه کردی خودتو دختر !

آخه چرا ؟ چرا بعضی وقتا در کمال آرامشی و یهو همه چی بهم می ریزه ؟

چقدر حرف ها داشتم و چقدر امید ! فقط یک جمله  همون یک جمله کافی بود تا انبار کاه دلم آتیش بگیره و زبونه بکشه . مغزم سوت کشید !از این همه گرد و خاک ! از این همه حرف تلنبار شده که یهو همشو سرت خالی کرد !

چه کردم با تو ! خدای من حق تو رو بخودت واگذار می کنه تو تصمیم بگیر که می بخشی یا نه هر چند من هم رنجیدم اما دلم طاقت نمی یاره .

هی روزگار!

خدایا هنوزم امیدم بتوئه . نمی خوام کم بیارم . تازه به کمک خودت ایستادم . امروز یکم یادم فت اشک هایی که این چند روز ریختم و عهدهایی که با فرستاده هات بستم .

خدا چقدر امشب طولانی شد کاش خودمو بتونم ببخشم .

بزن بارون که بی تابم .

 

به قول یه بنده خدایی این نیز بگذرد .............

نوشته شده در شنبه 1390/09/19ساعت 5:31 قبل از ظهر توسط نیلوفر| |

عاشورا هم رد شد .

هرکاری که تونستم کردم . یعنی کاری بیشتر از ناله و دعا از دستم بر نمیومد. حس بدیه وقتی دلت می خواد کاری کنی و نمی تونی . مثه یه آدمه فلج که یکی جلوش داره غرق میشه دست و پا میزنه اما نمیتونه حتی اگه پشه ای رو صورت خودش نشست رو کنار بزنه .

وای که این حس از جون دادنم بدتره .

دلم خوش بود باین شب ها که اونم گذشت .

اینجوری میشد با بهونه و بی بهونه زد زیر گریه و آه و ناله که چه کردن با دل حسین و زینب !!!!!!!!

ای دل غافل !

چقدر این چند وقت کلاه سر خودم گذاشتم .

منو چه به درک این مصیبت .

یا حسین . این عاشورا خیلی بدلم چسبید . حس میکردم این عاشورا هدفمو درست انتخاب کردم .

عاشورایی که دید منو باز کرد و با دید باز و با اشتیاق به سمتش رفتم .

کسی از قسمت و تقدیر خبر نداره .

شاید روزی اومدم و دوباره به همه چی خندیدم .

خدا نذار اشک هام و ناله هام یادم بره . یادم بیار                خواهش میکنم

نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/16ساعت 12:59 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

1 هفته س تعطیلم یعنی خودمون دانشگاهو تعطیل کردیم

وقتی برمیگردم پشت سرم نمیدونم خوب بود یا بد

چیزی یادم نیست

فقط یادمه که گذشت

آهههههههههه بلند

خدایا قراره به کجا برسم بیش از همیشه سکوت کردی می ترسم کار از کار بگذره اون وقت آغوش باز کنی

نوشته شده در دوشنبه 1390/09/14ساعت 4:55 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |

سلاااااااااااااااااااااااام

حالم با اون نوشته ی قبلی الان یه چیزی مخالف 960 درجه

خدایا شکرت حالم خوب تر شده

الان امتحان زبان دادم اومدم خونه خدا رو شکر امتحان خوبی بود خیلی هم خونده بودم و زحمت کشیده بودم ترمم تموم شد اما از ترس بابا که اگه نمره های دانشگاهم بیاد پایین نمیرم ترم بعدیشو بجاش بهمن میرم .

این نیز گذشت با سربلندی . علی جون داداش ضایع شدی دیدی خواهرت میتونه دو تا هندونه رو با هم بلند کنه .

هم خدا رو شکر دانشگاه بخیر گذشت هم کلاسم

و اما ...

دلم نمیخواد برگردم به فاز غمگینه قبلی . همچنین دلم می خواد اتفاقات خوب رو و حال های خوب رو با جون و دلم بخرم .

دوس دارم شاد باشم موفق باشم آرزوهای خوب داشته باشم و امید برای تحققش .

دوس دارم این راهه رو که تازه انتخاب کردم پیش برم با امید و توکل خودش .

یا الله خدای خوبم دستمو بگیر دیگه دلم نمیخواد بیفتم دلم میخواد همش بیادتو باشم که بیاد تو بودن مساویه با بیاد بنده هات بودن بفکر موفقیت و سلامت اون ها هم بودن .

من همین جا اعتراف میکنم کاری نمیکنم بیاری خدا که به کسی ضرر نرسه خدایا تو هم نذار کسی حال و انرژی منفیشو به وجودم که حالا غرق در آرامشه توئه منتقل شه آمین .

نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/26ساعت 10:27 بعد از ظهر توسط نیلوفر| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 فال حافظ - فروشگاه اينترنتي - قالب وبلاگ